هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی توی جشن تولد پسرخاله چه کرد!!!!

  هانی افتاد توی کیک اگه میخواید بدونید چکار کردم برید ادامه مطلب آخ جون تولد   یازده بهمن تولد سالگی پسرخالم بود من جزء مدعوین مهم این جشن تولد بودم آخه همه یه حسابه دیگه روم باز کردن و قبل از حضورم خاله جون حسابه منو کرده و وسایل تزئینی گران قیمتشو قایم کرده که من دستم بهش نرسه حسابی که میگفتم همه روم باز کردن همینه این آقا دومادو که به جا میارید ؟تولده ایشونه امروز این شازده هم نیاز به معرف نداره که   قبل از اینکه کیک تولد برسه جشن خیلی سرد پیش میرفت ؛منم سریع پریدم این بالا و شروع کردم به رقصید   123 دست دست همونطور که میرقصیدم بصورت آهنگین ...
18 بهمن 1391

هانی در آتلیه و آرایشگاه

سلام دوستای گلم  دوسال و دور روزم که بود همراه با بابا و مامانی رفتیم لامرد ،عکاسی سارینا پیش آقای حیاتی که عکس های خوشگل بندازم مامانی از قبل برام نوبت آتلیه گرفته بود و البته به آقای حیاتی هم گفته بود که هانی خیلی شیطونه و باید براش حوصله خرج بدید   آقای حیاتی هم که دید ماجرا از این قراره و من حاضر نیستم حتی برای یک لحظه روبه دوربین بشینم تصمیم گرفت عکس های سوژه ای ازم بگیره             سلام دوستای گلم  دوسال و دور روزم که بود همراه با بابا و مامانی رفتیم لامرد ،عکاسی سارینا پیش آقای حیاتی که عکس های خوشگل بندازم مامانی از قبل برام نوبت آتلیه...
14 بهمن 1391

کاوش های هانی کوچولو

امروز صبح با مامانی به مرکز بهداشت مراجعه کردم تا رسیدم اونجا یاده تمامی واکسن هایی که بهم تزریق می کردن افتادم و حاضر نشدم به بهورز نردیک بشم و هرچه اصرار کرد پیشش نرفتم و سریع میرفتم توی راهرو و روی صندلی بیرون می نشستم ولی بعد از دقایقی بهم یک خودکار و دفتر دادن تا رضایت دادم روی وزنه وایسم و وزنمو بگیرن وزنم :14:700 و قدم :92       امروز صبح با مامانی به مرکز بهداشت مراجعه کردم تا رسیدم اونجا یاده تمامی واکسن هایی که بهم تزریق می کردن افتادم و حاضر نشدم به بهورز نردیک بشم و هرچه اصرار کرد پیشش نرفتم و سریع میرفتم توی راهرو و روی صندلی بیرون می نشستم ولی بعد از دقایقی بهم یک خودکار و دفتر دادن تا ...
11 بهمن 1391

تولد دو سالگی فرشته روی زمین (آقا هانی باحال)

من الان دو سالمه دوووووووووووووووووووووووووو ساله شدم من هوووووووووووووووووووورا ولی هنوز خوب نشدم و چشمام درد میکنه اما اینا مهم نیست ؛ مهم اینه که امروز تولدم بود بیاین شمع ها رو با من فوت کنید   خدایییییش کیکی که مامانی برای تولدم در نظر گرفته بود خیلی از این خوشگلتره ولی حیف با این مریضی که اومد سراغم نشد تولد بگیییییییییییییییییییییرم       تا بهبودی آقا هانی بدرود   ...
5 بهمن 1391

خلاصه ای از من توی دوسال

    فردا نه ؛ پس فردا  دو ساله میشه ولی حیف که مامان و بابایی بازم نمیخوان واسم جشن تولد بگیرن آخه این خیلی ظلمه    تولد یکسالگی هم برام نگرفتید که ؛ ولی اینسری وقت آتلیه گرفتم که  برم عکسای خوشگل بندازم چند دلیل از بهم زدن جشن تولد بنده  اولا : از روز شنبه تا الان یه روز خوبم یه روز مریض دل پیچه و تب دارم دیشب تا الان هم چشام قرمز شدن و حسابی درد میکنه (اینهمه خاله لادن گفت که نباید زیر دوسال تلویزیون نگاه کنم ولی گوش ندادم که ) حالا روزگارمو ببینید دلتون کباب میشه         آخ چشام دیگه قول میدم  TV و لب تاب رو زیاد نگاه نکنم   ...
4 بهمن 1391

سرگرمی های هانی ؛قبل از خواب 2

صبح زود مامان و بابایی میرن سرکار و منو تنها میزارن واسه همین شب که میان خونه من از شوق حضورشون خواب از چشام میپره و اصلا دوس ندارم بخوابم و همش دوست دارم بیدار باشم و بازی کنم اینه که شبها نمیخوابم و همش در حال بالا و پایین پریدنم اما کیه که درک کنه و همش میگن هانی شیطونه و نمیخوابه البته مامانی میگه کلا من کم خوابم و ربع ساعت در روز هم اگر بخوابم واسه یه روز شارژه شارژم   دقیق نمیدونم ساعت چنده /؟/ ولی میدونم که مامانی سعی کرد منو بخوابونه نتونست واسه همین به بابایی پیشنهاد داد که بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه آقا هانی خسته بشه و خوابش بیاد توی راه که میرفتیم بابایی تصمیم گرفت منو ببره نیروگاه پیش همکاراش که ش...
19 دی 1391

هانی با همکارای مامانی رفته ارررررررررردو

  سلام دوستای گلم یه روز مثل همیشه ساعت ده صبح داشتم وسط حیاط بازی میکردم و در حین بازی کردن هر ساعت میرفتم پیش مامان بزرگم و میگفتم مامان یا بابا (به این معنی که دلم براشون تنگ شده چرا رفتن سرکار منو تنها گذاشتن )دوباره برمیگشتم وسط حیاط و به ادامه بازی میرسیدم  ناگهان مامانی در حیاط رو باز کرد و اومد منو بغل کرد باورم نمیشد آخه مامانی هر روز عصر از سرکار میاد ؛یعنی چی شده که اینقدر زود برگشته نکنه مامانی از کارش اخراج شده مامانی تند و سریع داشت لباسامو میپوشوند و دو در یه ماشین منتظر ما بود ؛ یعنی این موقع داشتیم کجا میرفتیم بعد که مامانی داشت به مامان بزرگم توضیح میداد متوجه شدم ، شرکتی که مامانی توش کار ...
19 دی 1391

هانی در آذر ماه 91

من و مامانی هفته ی پیش خونه ی خاله طاهره دعوت بودیم ، بعد از اون با هم رفتیم لب دریا و با پسر خاله  آقا آرش که 8 ماهش بود حسابی بازی کردم و متاسفانه چندتا کتک هم از دستم خورد و دو تا دونه گاز البته خداییش خیلی یواش گازش دادم که فقط  یه یادگاری روی دستش ازم داشته باشه در کل خیلی خوش گذشت و مامانی هم چندتا عکس ازم گرفت که الان براتون میذارم .   من و مامانی هفته ی پیش خونه ی خاله طاهره دعوت بودیم ، بعد از اون با هم رفتیم لب دریا و با پسر خاله  آقا آرش که 8 ماهش بود حسابی بازی کردم و متاسفانه چندتا کتک هم از دستم خورد و دو تا دونه گاز البته خداییش خیلی یواش گازش دادم که فقط  یه یادگاری روی دستش ...
2 دی 1391